سال نو مبارک
امسال هم گذشت. یکسال هم بزرگتر شدیم. کار جدیدمو پیدا کردم یعنی اون منو یافت!!من امسال دوستان خوبی پیدا کردم.دوستایی که اگه یه روز نبینمشون دلتنگشون میشم. دوستایی که هنوز از نزدیک ندیدمشون ولی احساس دلگرمی که بهم میدن بینظیره. .وبلاگ نوشتم.اولین کسی که به من سر زد و کلی خوشحالم کرد هاله جونم مامان ارشیا گلی بود که خیلی دوستش دارم.من اکثر دوستای خوبمو از وبلاگ گلپونه جون که برام خیلی عزیزه پیدا کردم. گلپونه جونم مرسی
امسال اینجا خیلی شلوغ شده.در جزیره تخت های هتل ها محدود ه و گنجایش تمامی مسافران نوروزی را نداره. در این جزیره 48 هتل و حدود 9500 تخت وجود دارد و همچنین سوئیت های خصوصی و اجاره ای که در اختیار مسافران قرار می گیره. تا الان اجازه ورود8000 ماشین به جزیره صادر شده!!!!!!! و این یعنی بدترین حالت ممکن. یه بار در یکی از پستهام راجع بهش نوشته بودم. میهمان خوبه. اما در صورتیکه میهمان با ملاحظه باشه. در صورتیکه جزیره توانایی پذیرایی از میهمانانشو داشته باشه. در صورتیکه امکانات جوابگوی اینهمه میهمان باشه. این عکس نمونه ای از اسقرار میهمانان در جزیره میباشد.

در این ایام من چند سری مهمون دارم که گروه اول میهمانان من هم از 27 اسفند می رسن. دیگه فکر کنم فرصت سر خاروندن هم نداشته باشم.چون سرکار که باید بیام. بعدشم به مهمونا برسم . دیگه پیدا کنید فرصت لازم را.

در آخرین روزهای سال ماشینمونو هم عوض کردیم.اینم یکی از اتفاقات خوب سال 88
.در این سال به یه سری مسایل هم رسیدم که با همت همسر جان امیدوارم حل حل بشه.
دعا می کنم که همه مون به حاجات دلمون برسیم و خدا به همه جوونها کمک کنه. امیدوارم که هیچ کس محتاج و نیازمند نباشه و همه مون با آرامش روزها رو سپری کنیم.سال 89 سال بهتری باشه و امسال سال برآورده شدن آرزوها نامگذاری بشه.
دیشب مثل هر شب جزیره اومد به خوابم(عکس زیر)

همه تونو دوست دارم
24 اسفند سالگرد پرواز پدر آسمانی من
این پا را بگو از ارتعاش بایستد. این دست را بگو که دست بردارد از این لرزش مدام، این قلب را بگو که نلرزد، این بغض را بگو که نشکند و اشک از ناودان چشم نریزد.
به این دل بی تاب بگو که پدر هنوز نرفته
پدر.ای جلوه ی مهربونی. زندگی بی تو چه سخته.
موندن بی تو چه دشوار.
این مرگ مرگ تو نیست، مرگ تمام بلند پروازیهای منه ، زندگی بی تو ، زندگی نیست.
بعد از تو دل من چگونه آروم میگیره و متلاشی نمیشه؟
آسمون با چه چشمی به رفتن تو نگاه میکنه که از هم نمی پاشه و فرو نمیریزه ؟
اگر خدا نبود، من چه می کردم با این بزرگترین مصیبت دنیا؟
اینجا جای تو نبود.تو از بهشت آمده بودی و می خواستی به جای خودت برگردی.پدر تو برای همه چیز عجله داشتی. در شش ماهگی در اولین روز عید به این دنیای زمینی پا گذاشتی و همه را به تعجب واداشتی که این عزیز دردانه چقدر محبوب است. در زندگی کوتاه اما پر بارت از هیچ خوبی و نیکی کردن به دیگران دریغ نکردی. انگار وظیفه و ماموریت داشتی تا در این دنیای ما زمینی ها ،فقط به کارهای خوب و انفاق و مهربانی بپردازی. هیچ وقت غصه فردا رو نخوردی.چطور بگم از اینهمه مهربونیت که وقتی صبح زود از ماموریت برمیگشتی از ترس اینکه مبادا صدای کلید بچه هارو از خواب بیدار کنه تا زمانی که در باز میشد تا یکی از بچه به مدرسه بره توی ماشینت تو اون هوای سرد میموندی. یااینکه می دونستی من آلبالو دوست دارم برای خریدن نوبرونه اش از تهران تا چالوس میرفتی .هیچ وقت هیچ چیز برای خودت نخواستی و نگه نداشتی. از لباس تنت گرفته تا مال و اموال و خونه اتو بخشیدی به کسایی که بقول خودت بیشتر نیاز داشتند. در دنیای تو کلمه ای به نام نفرت و کینه اصلا به وجود نیومده بود. تو حتی بعد از اون تصادف لعنتی که تمام بدن عزیزت شکسته بود و ضربه دیده بود تو اتاق عمل و در حالت نیمه بیهوشی به جراحان روحیه میدادی. تو همیشه بهترین دوست و یاور برای بچه هات بودی.وقتی بابت بچه هات خیالت راحت شد .به دعوت حق لبیک گفتی. تو از طرف خدا امانتی بودی بر روی زمین که خدا هم نتونست دوریتو تاب بیاره.پدر تولد 52سالگیتو به تنهایی موندیم. می دونم که روح مقدست همیشه برامون دعا می کنه. وقتی دلم میگیره باهات حرف میزنم و تو مثل همیشه به حرفهای من با صبر و تامل گوش میکنی و همیشه حلال مشکلاتمی.
خدا میدونه که الان چه حالی دارم که اینها رو دارم مینویسم . قلبم فشرده شده و بغض داره منو میکشه.واقعا به این نتیجه رسیدم که خدا از بین آدمها ،بهترینها رو گلچین میکنه برای بردن به پیش خودش
همونطوریکه تا وقتی زنده بود بیمه حضرت ابوالفضل و امام حسین بود، خدایا روح پدر عزیزمو با اولیا و نیاکان محشور بگردان.
اللهم صل علی محمد و آل محمد
SOS- از همه عزیزانی که با پیامهاشون بهم دلگرمی و با حرفهاشون بهم آرامش دادن ممنونم. خدا روشکر میکنم به خاطر داشتن این دوستان خوب و همراه .
بازی 88
به دعوت مانیا جون به بازی دعوت شدم. من هم که بازی دوست!! لبیک را گفتیم
- بهترین روز سال 88: روزی که همسر جان رفت به ...
- بهترین هدیه سال 88: ؟هدایای سورپرایزی دوستانم
- بهترین سفر سال 88: با این مرخصی ها کدوم سفر؟یه مسافرت دو روزه با همسر جان رفتیم که یه روزش عروسی بود.
- بهترین کتابی که توی سال 88 خوندم: عطر سنبل عطر کاج
- بهترین دوستِ سال 88: من همه دوستامو دوست دارم. نمیتونم انتخاب کنم.
- بهترین کاری که توی سال 88 انجام دادم: انتخاب از بین کارهای خوبم سخته

- بهترین غذایی که توی سال 88 خوردم: دلمه برگ مو که خودم پختم
- بهترین فیلمی که توی سال 88 دیدم: جولی و جولیا
- بهترین پُستی که توی سال 88 نوشتم: تولد همسر جانو خیلی دوست دارم. مخصوصا عکسهاشو
SOS- دیشب خواهر بزرگم که خیلی دلسوز و مهربونه با همسر جانش و دوتا عزیزهای خاله (کیانا و ویانا) برگشتند کانادا. انقدر دلم براشون تنگ شده که دیشب تا نیمه شب فقط گریه کردم. خدا همیشه پشت و پناهشون باشه .خب از یه طرف خیلی خوشحالم براشون که رفتند به کشوری که آینده بچه ها درسته. اما خب چه کنیم با این دل تنگمون.به خواهر جان می گیم یا زودتر برگرد یا زود زود برای ما دعوتنامه بفرست
تولد خواهر مهربونم+ عید+ دوستان خوبم
٨٨/١٢/١٣ تولد مهربونترین خواهر دنیا ، خواهر وسطی عزیز من بود. می خوام مثل همیشه بهش بگم که چقدر دوستش دارم و همیشه خدا رو شکر میکنم که خدا به من خواهر به این خوبی و همیشه همراه داده. خواهری که همیشه یار و یاور و دلسوز من بوده و هست و امیدوارم که همیشه سلامت و شاد باشه. در کنار همسر و دختر ناز و دوست داشتنی خوشگلش. خواهری که همیشه بهترین دوست و مشاور من هست.
این چند روز خیلی سرم شلوغ بود. به حدی که تصورشو هم نمیتونید بکنید. وقت یک تلفن کردن ساده رو هم نداشتم. نمی دونم چرا آخر سال که میشه . انقدر کارها زیادتر میشه. انگار دور از جون شماها داره دنیا تموم میشه. من متعجبم چرا انقدر مردم بدو بدو می کنن. خب اگه میخوان خرید کنند. والله اگه قبل از عید خرید کنند هم نه لباسها تنگشون میشه. نه لوازم خونه تموم میشه.از یکی از دوستان شنیدم که می گفت اگه الان بری بازار مبل تهران دیگه تحویلت هم نمیگیرن. همه بدو بدو بدو دارن خرید می کنند. کارهای ادارات هم رو که دیگه نگو.به نظر من که اینور سال با اون ور سال هیچ فرقی هم نداره.ما امسال هم مثل هرسال مهمون داریم. نه ساله که عیدو اینجاییم. من خودم اعتقاد دارم سال تحویلو هرجا باشی تا آخر سال همونجایی. شش/ هفت سالی بود که سال تحویلو تو لابی هتل و با مهمونای هتل جشن می گرفتیم. هتلی که ما بودیم جزء هتلهای زنجیره ای ..... بود و هرسال برای هفت سین های هتلها مسابقه می ذاشتند و سه سال آخرو که لیلیان خانم گل گلاب (میشناسینش؟؟)
سفره هفت سین هتل همسر جانو می چید ،مفتخر به دریافت جایزه از صاحب هتلها میشد. ( باز هم لیلیان خود شیفته)![]()
پارسال عید اینجا به نسبت سالهای قبل خلوت بود. مسئولین که دیدن که اوضاع بر وفق مراد نیست. امسال تصمیمی گرفتند یه کارهایی بکنن که باز هم شلوغ بشه. اینطوری که از شواهد پیداست باز هم عید بسیار شلوغی رو خواهیم داشت.(اون پنج روز تعطیلی بهمن که قیامت بود)
SOS- دیروز تو اوج خستگی و کار زیاد و شلوغی ، باز هم از طرف دو تا دوست بسیار نارنینم _ حنا جون و پری جون که همیشه با حرفهای محبت آمیزشون و با رفتار دلگرم کننده اشون منو سپاسگزار خدا می کنن که اگر چه از همه دورم اما با دادن فرشته ها قلب منو گرم نگه میداره این بسته به دستم رسید که بسیار زیبا بود و به خونه ما هم خیلی میومد. ( خیلی شرمنده ام کردید
)عزیزانم همین که همیشه به فکر من هستید و با حرفهای قشنگتون منو دلگرم می کنید خیلی هم ممنونم و سپاسگزار. من هم خیلی دوستتون دارم و امیدوارم بتونم خوبیهاتونو جبران کنم. همیشه در اوج خستگی و بی حوصلگی، خدا با دادن این عزیزان به من یادآوری می کنه که فرشته هایی بر روی زمین هستند که بالهاشون دیده نمیشه وبهشون می گن دوست

متن بسیار زیبای کارت دل منو لرزوند
این هم بعد از باز کردن هدیه قشنگم

DJ ساحلی
در راستای گرفتن رژیمهای بنده که از همان شنبه معروفی که هنوز نیامده !! شروع میشود، و اینکه همسر دوستم که دوست همسر من هم هست! که به دلایل شغلی به شهر مقدس مشهد منتقل شده بود و دوستان خوبشون که شامل همسر من و خودم و همان جناب آقای شهروز جان هستند تصمیم به گرفتن گودبای پارتی برای ایشان گرفتتند.این گود بای پارتی در یکی از هتلهای معروف جزیره که همسر جان قبلا مدیریتشو بعهده داشت برگزار شد.جونم براتون بگه از بس این پرسنل به ما رسیدن، ما احساس ملکه بودن بهمون دست داده بود. از اونجائیکه در راس میز هم نشسته بودم دیگه فکرشو بکنید تا آخرشو. این مدیر جدید هم هی حال میداد هی حال میداد. تا تشنه ام میشد بدو بدو می اومد برام آب می ریخت. می خواستم از سلف غدا یا سالاد بکشم با اون دبدبه کبکبه اش می اومد و خودش برام زحمتشو می کشید و ... خلاصه احساس افسردگی همون 24 ساعته مهلتمون کاملا فراموش شد،هینطور دوست طفلکیمون که مسافر بود و باید می رفت!!! مرکز توجه بودن هم عالمی داره ها
![]()
ولی سالادها و غذاهاش خیلی عالی بودن.خیلی.
شب هم گفتیم همسر همون دوستمون که دوست من هست برای اینکه تنها نمونه ببریمش بیرون بگردونیمش.رفتیم به یک رستوران ساحلی که شبهای دوشنبه DJ داره

یعنی نمیدونید چقدر شلوغ بود. جوونها حاضر بودن سر پا بایستند اما حضور داشته باشند. اما آخه چه فایده که اون سیستم و اون رقص نور و تشکیلات باشه اما باید سرجات بشینی و فقط نظاره گر باشی.اونهمه جوون خوش تیپ و باحال هم که ماشاله نمیتونستن خودشونو نگه دارن.منوی غذاهاش هم خوبه و هم منوی کافی شاپش و لی شبهای دوشنبه منوی ایرانیش تعطیله.خلاصه جای همه تون خالی این رستوران کنار دریا با این هوای عالی و DJ
خارجکی!!!
قبلا من تو شرکتی کار میکردم که خارجی بود و از این مسایل که ذیلاً توضیح داده ام فراوان به چشم میخورد.
نمیدونم وقتی میفهمیم طرف خارجیه، انقدر بیشتربراش ارزش قائل میشیم؟
نمیگم بهشون محل نذاریم ولی مث خودمون باهاشون رفتار کنیم.
به نظر من ما دچار خارجی شیفتگی ایم!!
"اینا ماهی سرخ شده دوست ندارن، آب پز کنیم، جهنم که ما سرخ شده دوست داریم"
"اینا سس مایونز نمیخورن، روغن زیتون بیار، اصلا مایونز چیه اه اه اه اه، اینا میدونن چی خوبه چی بد، ما چه میفهمیم؟!!"
"اینا گرمشون میشه!! ما با این ماشین بریم، اینا با ماشین کولر دار"
"اینا آب معدنی بخورن، معده شون حساسه ما آب رودخونه رم بخوریم طوریمون نمیشه"
"یه فرش براشون بخریم، آخه صنایع دستی دوس دارن، واقعا چه سعادتی!!"
"ببریمشون بگردونیم، طفلیا اینجا حوصلشون سر میره!!اینجا تفریح ندارن که"
" اینا قهوه میخورن.وای چایی چیه بی کلاسیه.عیب نداره که ما عادت داریم .اصلا قهوه بهتره"
"یه نفر اینجا تو جمع 10 15 نفره ما فارسی بلد نیست، پس برا اینکه حوصله ایشون سر نره، همه انگلیسی حرف میزنیم"
و .......
یکبار به یکی از مهندسین عالیرتبه شون که همش از ایران ایراد می گرفت گفتم: حالا که خواب این حقوق و مزایا و عزت و احترام رو تو کشور خودت هم نمیتونی ببینی. و از ما ایرانیها این پولو می گیری. کارتو انجام بده و ساکت باش.
24 ساعت فرصت
با الهام از پست گلپونه جون من هم در این بازی شرکت میکنم.
موضوع بازی: اگر 24 ساعت تا زمان مرگم باقیمانده باشد چه میکنم؟
اول از همه میرم سهام جامعه هتلدارانمو میفروشم که 2 ساله پولمونو گرفتن یه آبی دارن روش میخورن که کوفتشون بشه.این دم آخری زیاد حرص نخورم بهتره. چون برام ضرر داره
بعدش هم طلاهامو میفروشم تیدیل به پولش میکنم تا با دیدن طلاهام مامان اینا یاد من نیفتن و بیشتر غصه نخورن. عاشق عابر بانکمم. همه پولا رو می ریزم تو عابر بانکم.حالا بعدن یه جا می نویسم میزارم که این عابر بانک پر از پولو به کی بدن!!!
بعدش هم مایملکم رو به نام همسر جان می کنم مخصوصا که ماشین خیلی دوست داره.
آخ آخ می رم یه رستوران و دل سیر بدون ترس از چاقی آی میخورم آی میخورم.ابروهامو حتما همون روز برمیدارم چون وقتی چشمامو ببندم خیلی به چشم میاد. همه میگن آخه عجب چشم و ابروی قشنگی هم داشته
موهامو هم می بافم و قیچی می کنم تا برای همسر جان که خیلی دوست داره بمونه. الهی بگردم چقدر ناراحت میشه. اما عمرا اجازه بدم که همسر جان بعد از من به فکر دیگری باشه. هه هه فکر کرده انقدر روحم میاد به خوابش تا از ترس نتونه خودشو هم تو آیینه ببینه
.یه عکس عروسی خودمو هم که خیلی دوستش دارم میزارم اینجا تا ببینید که چقدر دوست داشتنی بودم من ( لیلیان خود شیفته)![]()
میسپرم به خواهر بزرگم هم نگن چون خیلی احساساتیه و دل نازک.می گم بهش بگید رفته سفر. خواهر وسطی که نگو قربونش برم.خیلی غصه مو میخوره. بمیرم برات.
کارهای اداره ام هم که انقدر شسته رفته است که احتیاجی به کار خاصی نداره.زنگ می زنم به مامانم و کلی باهاش حرف می زنم. و سفارش داداشمو و همسرجانو بهش می کنم همینطور به خواهرام.یه ماشین هم از طرف من برای داداشم بخرن.دلم برای همه تنگ میشه. منتهی چون سرتق تشریف دارم میدونم که روحم میاد و به همه شون تو خواب و بیداری سر میزنه. قبلا هم وصیت کردم ناهار مراسممو هم فقط زرشک پلو با مرغ که خیلی دوست دارم بدن و با ریخت وپاش هم به شدت مخالفم.پولشو واقعا بدن به سرای سالمندان مخصوصا پیرمردها.در ضمن کارت اهدا عضو هم دارم. سعی میکنم ضربه مغزی بشم که از اون کارت هم بشه استفاده کرد.
چون از مرگ نمی ترسم و کارهام هم تقریبا به روزه . تو این 24 ساعت کار خاصی هم ندارم که بکنم. در آخر یه بلیط رفت و برگشت جزیره هم هدیه می دم به یکی از دوستام.
SOS1- همسر جانم غصه زیاد نخوره ها. می دونم که عکسامو که ببینه اشکش در میاد.مخصوصا یه بنر تمام قد هم داریم که اون اشکشو در میاره. بهش هم سفارش میکنم که به خودش و به غذاش برسه. چون تا جلوش همه چی آماده نباشه نمیخوره.می دونه که شادیش به روح من هم میرسه. عزیزم بدون که خیلی دوستت دارم و تمام تلاش و سعی ام در زندگی برای تو بود.روحم همیشه محافظت میمونه.
SOS2- از اون حلواها با نون بستنی هم دوست دارم. با چای تند تند بدن . چون خودم چایی خورم در حد بشکه.
حالا با خیال راحت می رم پیش پدر و پدربزرگ و مادر بزرگم. می دونم که اونا از دیدنم خیلی خوشحال میشن. چون تا زمانی که زنده بودن من عزیز کرد ه ا شون بودم.خدا همه شونو رحمت کنه.
همینطور من خدابیامرزو![]()
SOS ویژه: من از مرگ نمیترسم چون حرفهامو با خدا زدم و معامله هامو باهاش کردم.
دوم اینکه ممنونم از این همه لطف دوستای عزیزم که با کامنتهاشون منو مورد لطف خودشون قرار دادن( روحم سعی میکنه از اون عالم به خوابشون و کمکشون بیاد
)
سوم اینکه رونوشت کامنت همسرجانمو میزارم اینجا.
:
وقتی با خوندنش اشکام میریزه بدون که قبل اینکه 24 ساعت تمام بشه نفس من برای همیشه در سینه حبس میشه
تصور بی تو یعنی مرگ من
یا با تو یا هیچ..............
همسرت امیر حسین
ادامه مطلب
خواب شیرین
می گم چی میشد خانمها هر وقت که دلشون می خواست از خواب بیدار میشدن و می رفتن سرکار. خوب به خاطر اینکه هم کار بیرون دارن هم کار خونه و بیشتر خسته میشن. من از کودکی با این صبح زود بیدارشدن مشکل داشتم. همونطوری که گفتم همیشه شاگرد اول بودم اما امان از نمره انضباط ،که به خاطر تاخیرهام همیشه تو کارنامه پر از بیستم خودنمایی میکرد. الان هم همینطورم و هر روز با کتک !!از خواب بیدار میشم. لازم به توضیحه که هم موبایلمو تنظیم میکنم هم به بالشم میسپرم که بیدارم کنه( تا حالا امتحان کردید؟) تازه زنگ موبایلمو هم دو ساعت زودتر میزارم تا بلند بشم ببینم که وقت دارم و خوشحال بشم و بازم بخوابم
چقدر آقای همسر جان غر میزنه که آهنگهایی نذار رو زنگ موبایلت که آدم یاد قیامت
میفته!!! اما چه کنم که انقدر خوش خوابم و حتی اگه سرمو تو خواب ببرن از خواب بیدار نمیشم.حالا بماند که وقتی از خواب بیدار میشم بازم از هر فرصتی برای خوابیدن استفاده میکنم . مثلا گلاب به روتون موقع
. موقع شونه کردن موهام. پوشیدن مانتو و.... هم چشمامو میبندم!!! جالبیش اینه که محل کار قبلی تو قراردادم تاکید کردم که بنویسن من ساعت ٩:٣٠ میرم سرکار. در صورتیکه ساعت کاری همه ٧:٣٠ بود. اما اینجا دولتیه و نمیشه کاریش کرد.
حالا زیاد از خواب گفتم ، کسل شدید. این عکس تازه از تنور دراومده رو ببینید و یه خورده این هوای تمیز و خنک به سرتون بخوره تا سرحال بیایید.

